مسافرت
سلام عشقم
تو چند روز گذشته چند تا اتفاق افتاد
اول از همه بگم روز 27 فروردین تولد دایی احمد دوست عزیزم مریم بود که ایشالا هر دو تا 1000 سال زنده باشن
روز سه شنبه هفته پیش با خودم بردمت باشگاه تو هم توی محوطه حسابی با بچه ها سر گرم شدی و تا حالا به من می گفتی که مادر نرو باشداه(باشگاه) اما حالا همش می گی مادر بییم(بریم) باشداه
یه روز هم با پدر بردیمت پارک روز یک شنبه که تعطیل بود اونجا هم کلی بازی کردی و خوش گذروندی
اینکه روز 4 شنبه 28 فروردین رفتیم ابگرم رینه و من به شما گفتم داریم می ریم مسافرت
عزیزم کلی ذوق می کردی و اونجا هم توی سوئیتی که گرفته بودیم نمی دونستی چه کار کنی و همش اینور و اونور می رفتی و از اینکه من مانعت نمی شدم که به چیزی دست بزنی مثل وقتایی که می ریم مهمونی حسابی کیف می کردی
اولش می ترسیدی بری تو حوضچه اما وقتی که بردمت و روی پام نشستی با خوشحالی می گفتی مادر اینجا دیا(دریا)است دیده(دیگه)
دختر نازنینم این روزا بعض وقتا حرفای خوشگلی می زنی که دلم می خواد بخورمت مثلا
یه بار وقتی نماز می خوندم شما به محض اینکه نمازم تموم شد
هدیه:مادر نمازت تمون (تموم)شد؟
مادر:بله عزیزم
هدیه:آخیش چه خوشمزه بود نمازت
مادر:

یا مثلا عروسکت رو بغل می کنی و گوشی اسباب بازی رو بر میداری و می گی پدرش بیا ببرش پارت دیا(پارک،دریا)
می تونی تا 10 به فارسی و اینگلیسی بشمری و حالا دیگه 8 رو هم می گی
از بین شکل ها 5 ضلعی مثلث و دایره رو یاد گرفتی
خاله سحر برات یه پازل خرید که عکس حیونا رو داشت و باید هر کدوم رو سر جاش میذاشتی که شما همون اولین بار موفق شدی و بعد از اون هم اسم چند تا حیوونی هم که از بین 15 تا بلد نبودی یاد گرفتی
دیگه فعلا چیزی یادم نیست
دوستت دارم بووووووووووس


مسافرت
